تبلیغات
صفای اشک / وفای غم - دل تنگ...

دل تنگ...

ودو فصل گذشت

از پاییز طلایی آشنایی

و تو هنوز نیستی

گم شده ای در لابلای برگهای آشفته ی بیمار

و من هنوز تنها و تو هنوز در بستر رویاهای من

تو که بودی دفترم خالی بود از واژه های تنهایی

حالا که نیستی دو دفتر پرکرده ام از سیاهه های دلتنگی

تو بدجور شبیه نیمه ی گم شده ی من بودی

اما به گمانم، من نیمه تو نبودم

نمیدانم راز این آشفتگی چیست ؟؟؟؟

شاید این است که من دور شوم از این دنیا

و غرق شوم در یاد تو همه ی عمرم را

و بسوزم به پای خاطرات شیرین تو

تو گم شده ای پشت دو فصل

پشت دو زمین باران خورده ی سرد

و هنوز باران میبارد اینجا 

و من دیوانه وار یاد تو می افتم

یاد آن صبح غریب آشنایی و

یاد آن غروب سرد جدایی

اینجا هنوز باران میبارد

و من هنوز محو خاطرات تو و آن کوچه ی نمناک بی انتهای باران خورده ام

دلم تنگ است اینجا

میدانم دستانت به یاد دستانم نیست

ولی دستان من بی تو همیشه خالیست

هنوز منتظرم

انتظاری که میدانم بی ثمر است

تو در مسیر پاییز آمدی

و از همان مسیر دور شدی به سمت نا کجا

تو گم شده ای پشت دو فصل ، پشت هزاران ثانیه دلتنگی من


[ 1392/07/12 ] [ 00:44 ] [ yar yar ] [ نظرات() ]